عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )

911

زبدة التواريخ ( فارسى )

پياده صفى از پس نيزه‌دار * سپردار با تير جوشن گذار پس پشت ايشان سواران جنگ * پراكنده تركش به « [ 1 ] » تير خدنگ راستى از سهم و صلابت آن حال دلهاى مبارزان در سينه طپيدن گرفت و از هيبت و ترس آن عقلها خيره و رايها تيره شد و يك تومان مرد دلاور كارى از دست راست بر پشته بازداشت و با ايشان قرار داد كه اگر دشمنان نيز منهزم شوند و بگريزند ايشان جاى خود نگاه دارند و حركت ننمايند . در اين حال اميرزاده ابا بكر بهادر از دست راست با نوكران خاصّه بر دشمن راند و به ضرب نيزه و تير و گرز و شمشير ياغى را در پيش كرد و از طرف جوانقار اميرزاده سلطان حسين بهادر حمله كرد و امير جهانشاه از عقب او درآمد و به معاونت ايزدى دشمن روى به گريز نهاد ، امّا هنوز فكر آن داشتند كه باز جمع شوند و حمله كنند . حضرت صاحب قرانى بنياد جنگ سلطانى نهاد و به نفس خود متوجّه شد . حلبيان چون بسيارى آن لشكر بديدند حيران و عاجز شدند و به غير از گريختن چاره نديدند بناچار پشت دادند . لشكر منصور در عقب ايشان لجام‌ريز « [ 2 ] » شده تاخت كردند و چندان سوار و پياده به قتل آوردند كه از كشتگان پشته‌ها برآمد و شارع و دروازهء حلب از مقتولان مالامال شد چنانچه سواران بر سر كشتگان مىگذشتند تا به حدّى رسيد كه سوار و اسب بر يكديگر افتاده ديگر اسب و استر را مجال عبور « [ 3 ] » نماند . سواران چون بدين « [ 4 ] » مقام مىرسيدند اسب مىگذاشتند و پاى بر سر و دوش يكديگر مىنهادند و خود را به هزار حيله در شهر مىانداختند « [ 5 ] » چنانچه قريب يك « [ 6 ] » دوهزار آدمى و يك‌هزار اسب و استر در راه گذر بر بالاى يكديگر مرده بودند . قريب دوازده گز ارتفاع سقف دروازه بود . مردم بعد از دو روز ديگر كه جنگ آخر شده بود پاى بر سر آن مردگان مىنهادند . سر به سقف دروازه مىرسيد تا از آنجا مىگذشتند . بعد از آنكه لشكر ايشان شكسته شد لشكرها كه از اطراف آمده بودند هريك به‌جانبى گريختند اكثر به‌جانب دمشق رفتند عساكر منصوره نكاول شده در عقب ايشان رفتند و بسيارى از ايشان به تير و شمشير به قتل آوردند و بعضى را زنده گذاشته اسب و جامه بازاستاندند چندان چهارپاى و خواسته به غارت بردند كه محاسبان چالاك از شمار آن عاجز آيند و باقى لشكر آتش

--> ( [ 1 ] ) - ت : ز . ( [ 2 ] ) - ت : ريزان . ( [ 3 ] ) - ت : گذشتن . ( [ 4 ] ) - ت : بدان . ( [ 5 ] ) - ت : مىانداخت . ( [ 6 ] ) - ت : يك‌صد .